تولدت مبارک آقای من!
یکشنبه یازدهم اسفند 1387
هيچ چيز نداشته ام
( و ندارم ) كه بخواهم به تو تقديم كنم. شايد تو هم فكر كرده اي با خودت كه من خيلي خوب و ايده آل هستم، بگذار اعتراف كنم كه من حتي بلد نيستم يك هديه ی كوچك برایت بخرم.
و آنقدر ناتوانم كه حتي شهامت اين كه بخواهم قلبم را به زبان حتي به تو تقديم كنم را هم ندارم
.
بچه كه بودم مرا در روروك مي گذاشتند و به ستون مي بستند تا مبادا فرار كنم و از پله ها بيفتم
. حالا (به ظاهر) بزرگ هم كه شده ام، هنوز به همان ستون بسته شده ام انگار. .رهايي نيست مرا...
هرگز کاری شگفتتر
از کشف تو نداشتهام
هرگز چيزی مرا اينگونه
شاد نکرده بود
که در تلألو لبخند تو
ماه شدم.
تو بهترین هدیه ی برای من. برای من و زندگی ام. دوستت دارم آقای من. شکر که آمدی توی همچین روزی..... و شکر که هستی در سقف آرزوهایم همچنان. تولدت مبارک.
همسرت.... دوستت....
هجرانت!
+
ساعت 0:38 آرزوهای وحید
|

عاشقتم
چهارشنبه نهم بهمن 1387
نفسم به نفست بنده
عاشقتم دیوانه وار دوست دارم مهربونم
هیچ مادری نظیرتو نزاده
+
ساعت 1:53 آرزوهای وحید
|

راز من
دوشنبه بیست و سوم دی 1387
هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من
وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مینهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است
گاه می نالد به نزد دیگران
کو دگر آن دختر دیروز نیست
آه آن خندان لب شاداب من
این زن افسرده مرموز نیست
گاه میکوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند
گاه میگوید که : کو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو ؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست
خود نمیدانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه آزار خویش
از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه زنجیر نیست
آه اینست آنچه می جستی به شوق
راز من راز نی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو
راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه نیست آنچه رنجم میدهد
ورنه کی ترسم ز خشم و قهر تو
+
ساعت 22:57 آرزوهای وحید
|

بدتر شد
دوشنبه بیست و سوم دی 1387
نشوم از تو جدا بدتر شد
از دل مانرود مهر و وفا بدتر شد
مثلا" خواستم اينبار موقر باشم
وبه جاي "تو "بگويم كه "شما "بدتر شد
اين متانت به دل سنگ تو تاثير نكرد
بلكه برعكس فقط رابطه ها بدتر شد
آسمان وقت قرار من و تو ابري بود
تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد
چاره دارو ودوا نيست كه حال بد من
بي تو با خوردن دارو ودوا بدتر شد
روي فرش دل من جوهري از عشق تو ريخت
آمدم پاك كنم عشق تو را بدتر شد
+
ساعت 22:45 آرزوهای وحید
|

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید
عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه
تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه
را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد !
او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح
برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
+
ساعت 1:31 آرزوهای وحید
|

هدیه
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387
میدونید خدا منو چقدر دوست داره؟
آخه از کجا بدونید...! شما که هجران ندارید!
خدا منو اونقدر دوست داره که مهربونترین. نازترین.
پاکترین عشق دنیا رو به من داده
میخوام داد بزنم... به همه بگم
بالاخره بهش رسیدم
خدا بهم هدیه داده اونم چه هدیه بزرگی
بجه ها دست بزنین برقصین
بیاین تو شادی ما شریک بشین
ما با هم ازدواج کردیم
خدایا متشکرم

هجرانم عاشقتم
+
ساعت 15:1 آرزوهای وحید
|

عشق
یکشنبه سی ام تیر 1387
این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است.
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی
دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب
کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته
شده است.
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد
این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!
چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون
حرکت.
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.
تو این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در
دهانش ظاهر شد .!!!
مرد شدیدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقی! چه عشق قشنگی!!!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد
پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم.

این مطلبو از مطالب هجران عزیزم برداشتم... اشکمو در آورد.
+
ساعت 6:19 آرزوهای وحید
|

یالوارما
سه شنبه چهارم تیر 1387
کونول وفاسیز اولان نازلی یاره یالوارما ،
نه اعتبار اونا ؟ بی اعتباره یالوارما !
داریخما یاخشی – یامان روزگاریمیز کئچه جک ،
بو بئش گون عومره گوره روزگارا یالوارما !
سنین ده بیر گون اولار نوبهارین ، ای بولبول ،
بو ذوق سوز ، بو صفا سیز بهاره یالوارما.
فقیره ، عاجزه ، مظلومه احترام ائیله ،
عدویه ، قان ایچنه ، ظولمکاره یالوارما !
وطن یولوندا اولوم مرد اوچون سعادت دیر،
حیات اوچون فله یئ – کج مداره یالوارما !
مخالف اهلینه باش ایمه ، سن ده منصور اول ،
((ان الحق )) اوسته چکیلسنده داره ، یالوارما !
نه اولدو دوولتی جمشید ، مولکئ ایسکندر ؟
نه تاجداره نه بیر شهریاره یالوارما !
اگر حیاتینی ،واحید ، خوش ائتمک ایستیرسن ،
نه گول جفاسینی چک ، نه ده خاره یالوارما.
+
ساعت 19:33 آرزوهای وحید
|

لایقش نبودم
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
آشنا شدم٬ عاشق شدم ٬ دل دادم٬ آرزوها کردم
اما نفهمیدم چرا جدا شدم
لایقش نبودم...
+
ساعت 2:30 آرزوهای وحید
|

جمعه بیست و ششم بهمن 1386
+
ساعت 20:38 آرزوهای وحید
|
